داستان محبوب من ، نويسنده محبوب من ، بارها و بارها از ابتدا تا انتها ورق زدم و هربار تکه گمشده اي از درون اون پيدا کردم و نکته جالب احساست متفاوتم در هر بار خواندن اين داستان بود، بار اول گريه و.... .ولي امروز حس عجيبي داشتم و خوشحال بودم که اون قطعه رو دور انداختي و به راهت ادامه دادي ، به نوعي احساس غرورت رو درک کردم و اينکه آزاديت رو با کسي شريک نشدي و خواستي به راحتي آواز بخوني و به راهت در راه تعالي ادامه بدي و حتي بهش حسادت کردم ، تو بعد از اين همه گشت و گذار فهميدي که کاملي و احتياج به هيچ مکملي نداري .
واي که چه حسيه ، حس رها بودن ، بي نيازي از غير و عدم تبعيت از جبرزمانه و قواعد دست و پاگيري که خود قبول ندارند و به نام قانون و مذهب به خورد امثال من مي دهند ، سخن من بويي از هرج و مرج وپرخاش ندارد بلکه به نوعي احترام به شعور انساني است .
آي قطعه آزاد ، سلام مرا به گل ها برسان و با شاپرک ها بالا و پايين بپر، اي کاش روزي برسد که همه از توجسارت رو ياد بگيريم و آزادنه و با غرور به دور از هرگونه قواعد و خرافه پرستي در راه تعالي گام برداريم.
با اقتباس از کتاب به دنبال قطعه گمشده از شل سيلوراستاين عزيز
۱ نظر:
مبارکه
ارسال یک نظر