۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

ساختارشکن

دلم می خواد تمام خطوط نامریی که دست و پایم را بسته اند ، شکسته شوند و روزی شروع کنم که کورسویی از امید رو از لابلای برگ ها ببینم،یعنی اون روز خوب کی میاد ؟ که وقتی مردم رو دور و برت می بینی ساکت از کنارت رد بشن و قضاوتت نکنن ، و به زندگی عادیشون برسن ، مردم از اینکه برای هر مسئله کوچکی باید یه دلیلی بتراشیم ، بابا ملت همه چیز دلیل نداره ، خودتون به خودتون رحم کنین دست از سر هم بردارین شاید یه روز همتون نفس کشیدین.شاید من امروز بخوام تنها باشم دلیل این نیست که مشکلی پیش اومده فقط می خوام فکرم رو مرتب کنم، افکار م پر شده از برنامه های زیاد که کلاسه نیست ، زمان میخوام آرشیو کنم و خلاق بشم و تو لجن روزمرگی  غرق نشم