دلم می خواد تمام خطوط نامریی که دست و پایم را بسته اند ، شکسته شوند و روزی شروع کنم که کورسویی از امید رو از لابلای برگ ها ببینم،یعنی اون روز خوب کی میاد ؟ که وقتی مردم رو دور و برت می بینی ساکت از کنارت رد بشن و قضاوتت نکنن ، و به زندگی عادیشون برسن ، مردم از اینکه برای هر مسئله کوچکی باید یه دلیلی بتراشیم ، بابا ملت همه چیز دلیل نداره ، خودتون به خودتون رحم کنین دست از سر هم بردارین شاید یه روز همتون نفس کشیدین.شاید من امروز بخوام تنها باشم دلیل این نیست که مشکلی پیش اومده فقط می خوام فکرم رو مرتب کنم، افکار م پر شده از برنامه های زیاد که کلاسه نیست ، زمان میخوام آرشیو کنم و خلاق بشم و تو لجن روزمرگی غرق نشم
۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه
فكر كودكانه
خط زدم تمام خاطرات و هر چيزي كه مربوط به تو بود و از زمان گريختم و تو را در زماني كه فكر مي كردم در آن مي ماني به خيال خويش جا گذاشتم و ترك ديار كردم تا مبادا راهمان حتي به تصادف هم يكي شود ، هم بازي باد شدم و از پي شاپرك ها چه كودكانه به اين سو و آن سو جست مي زدم غافل از اينكه از اول هر چه رشته بودم بازي و روياي كودكانه اي بيش نبود و هر جا كه سر مي كشيدم روي هر درختي جاي نقاشي هاي تو بود ، من از تو فرار مي كردم و تو از من . حتي ئر خيالمان قراري در قيامت هم نداشتيم .
حالا هر دو باهم . اسمش را سرنوشت نميگذارم و فكر مي كنم اين خواست من و تو بود كه در اين روياي كودكانه براي خود يك تراژدي بسازيم ولي قسم مي خورم در لوح محفوظ هم نشاني از جدايي ما يافت نشود و تنها جدالي است كه هرچند وقت يكبار من و تو از پي ان دچار روزمرگي نشويم .
خوشحالم از اينكه هستي و به دور از چشم تو نفس راحتي مي كشم در فضاي امن وجود تو . آري بودن تو بودن فكر كودكانه اي بود .
حالا هر دو باهم . اسمش را سرنوشت نميگذارم و فكر مي كنم اين خواست من و تو بود كه در اين روياي كودكانه براي خود يك تراژدي بسازيم ولي قسم مي خورم در لوح محفوظ هم نشاني از جدايي ما يافت نشود و تنها جدالي است كه هرچند وقت يكبار من و تو از پي ان دچار روزمرگي نشويم .
خوشحالم از اينكه هستي و به دور از چشم تو نفس راحتي مي كشم در فضاي امن وجود تو . آري بودن تو بودن فكر كودكانه اي بود .
۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه
شك دارم
به هر چه تا به امروز داشته ام شك دارم ؛ به شمايي كه روزي بزرگترين تكيه گاهم بوديد ؛ به تويي كه دم از عشق مي زني شك دارم به تمام بايدها و نبايد ها ، ممكن ها و نا ممكن ها ، گناه و خلاصه تمام معادلات زندگي به يكباره به هزارتويي بي سرانجام مبدل شده ، نه اميدي به جلو و نه خاطره اي كه بيارزد به آن نگاهي انداخت ؛ گويي معلقم بين زمين و اين آسمان لعنتي و تلاشي هم براي نجات نمي كنم باشم كه چه بشود چهره زشت زندگي بيش از اين آزرده خاطرم كنم ، فرار كنم به كجا كه سراسر دروغ و پستي همه جا احاطه كرده و جايي براي نفس كشيدن و احساس زندگي وجود ندارد ، همه چيز قرار دادي عشق ، نفرت كينه خشم همه و همه قراردادي مثل يك عروسك خيمه شب بازي ، شك دارم به اين زندگي بي سامان و عاقبتش شك دارم
۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
دلم گرفته
دلم از همه چيز و همه كس گرفته شكايتي ندارم مثل همه كه تمام اتفاقاي بد رو تحمل مي كنن و مي گن كه شكر از اين بدتر نشد ، منم ميگم شكر كه بدتر از اين نشد ولي مگه بدتر از اين هم ميشه اصلا چرا بايد بدتر ميشد و بهتر نشد اصولا مثل اينكه ما اومديم تا آزار ببينيم . من كه واقعا خسته ام الكي ميگم شكايتي ندارم .دارم ولي كجا شكايتم رو ببرم از خدا به كي ميشه شكايت كرد حتما به مادرش يا پدرش.
عصبيم خدايا كاش يه كسي بود كه من از تو بهش شكايت مي كردم ، كي گفته بايد هميشه راضي باشيم به رضاي تو اصلا من مي خوام به جاي صراط مستقيم به صراط كج برم مگه نميگي همه جا هستي پس از هر راهي برم بالاخره به تو مي رسم حالم بده خيلي بد آرامش ندارم و هيچ چيز و هيچ كس و هيچ زماني خوشحالم نميكنه .
خسته ام از بس تو چارچوب بودم و عادي برخورد كردم دلم مي خواد داد بزنم و سر بذارم به ناكجا آباد ، برم يه جايي كه حداقل يه نفر عاصي مثل خودم پيدا كنم ، كي گفته من بايد صبح بيدار باشم وشب بخوابم و به زور به آدمايي كه دوسشون ندارم اداي احترام كنم يعني من اگه اون در لعنتي رو محكم بكوبم قرآن تو غلط ميشه ؟كي گفته من تو روز هفده ركعت بايد براي تو دولا و راست بشم يعني اگه صد بار بشه يا حتي يكبارم نشه تو قهر مي كني و مي ري پشت كوه قايم ميشي ؟
دلم مي خواد بي نظمي كنم اصلا مي خوام برعكس راه برم يا حتي موقع خوابم چشامو باز بذارم ، شايد يه چيز مهمي رخ بده و من ازش بي خبر بمونم ، نمي دونم ولي احساس مي كنم تو كلم داره يه اتفاق غير عادي ميفته .
دلم مي خواد اصلا كسي نگرانم نشه دوستم نداشته باشه بالا آوردم از اين محبت هاي بيخود و پرتكلف وبا منت يعني كسي پيدا ميشه منو براي اينكه خودمم بخواد ؟
خوش دارم داد بزنم و يه عاصي گير بيارم از خودم بدتر
عصبيم خدايا كاش يه كسي بود كه من از تو بهش شكايت مي كردم ، كي گفته بايد هميشه راضي باشيم به رضاي تو اصلا من مي خوام به جاي صراط مستقيم به صراط كج برم مگه نميگي همه جا هستي پس از هر راهي برم بالاخره به تو مي رسم حالم بده خيلي بد آرامش ندارم و هيچ چيز و هيچ كس و هيچ زماني خوشحالم نميكنه .
خسته ام از بس تو چارچوب بودم و عادي برخورد كردم دلم مي خواد داد بزنم و سر بذارم به ناكجا آباد ، برم يه جايي كه حداقل يه نفر عاصي مثل خودم پيدا كنم ، كي گفته من بايد صبح بيدار باشم وشب بخوابم و به زور به آدمايي كه دوسشون ندارم اداي احترام كنم يعني من اگه اون در لعنتي رو محكم بكوبم قرآن تو غلط ميشه ؟كي گفته من تو روز هفده ركعت بايد براي تو دولا و راست بشم يعني اگه صد بار بشه يا حتي يكبارم نشه تو قهر مي كني و مي ري پشت كوه قايم ميشي ؟
دلم مي خواد بي نظمي كنم اصلا مي خوام برعكس راه برم يا حتي موقع خوابم چشامو باز بذارم ، شايد يه چيز مهمي رخ بده و من ازش بي خبر بمونم ، نمي دونم ولي احساس مي كنم تو كلم داره يه اتفاق غير عادي ميفته .
دلم مي خواد اصلا كسي نگرانم نشه دوستم نداشته باشه بالا آوردم از اين محبت هاي بيخود و پرتكلف وبا منت يعني كسي پيدا ميشه منو براي اينكه خودمم بخواد ؟
خوش دارم داد بزنم و يه عاصي گير بيارم از خودم بدتر
۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه
دور و محال
گونه هايم نمناك و دستاني پرالتهاب منتظر از پس پنجره ها. خط مي كشم تمام صفحهاي اين تقويم لعنتي را ثانيه و دقيقه وروز و ماه و سال و عمرم را خط مي كشم و مي شمارم و گلبرگ هاي گلي را پرپر مي كنم مي آيي نمي آيي چشم به راهم.
آمدنت خط بطلانيست برتمام محال هاي دنيا از حساب خسته شده ام هر نوع منطقي .ديگر دو در دوي من چهار نيست و سرتعظيم به هيچ قانوني فرود نمي آورم ، قرمز رارنگ ايستادن و خطر كردن نمي بينم براي تو و آرزوي محالت اساسنامه زندگاني را برهم مي زنم در برابر هر دادرسي ايستادگي مي كنم اصول را پشت سر مي گذارم و خط بطلان مي كشم برتمام نشدن ها كه مي دانم مي شود .ايمان دارم كه مي شود همانطور كه تنها به خدا ايمان دارم و ديگر هيچ به آمدنت از دنياي دوردست محالات نيز ايمان دارم مي ايي و دستانت عطر ياس را به ارمغان مي اورند از آن سرزمين دور.
نمي دانم در ان روز موعود من مسافر راه تو مي شوم يا تو ماندگار اين خانه سراسر انتظار مي شوي .
چكاوك مي خواند براي من براي تو ، ديگر تاريكي هم نور اميدي مي شود بر اين باور كه تو مي آيي و من بر سر آن پل كه ميعادگاهمان بود موهاي خود را به باد مي سپارم تا سلام دلتنگي مرا به تو رساند .
گونه هايم تب دار است و وجودي عزيزت را مي جويم . دلم تنگ است به مانند ديروز و روزهاي ديگرش آيا مي آيي تا محال نيز همانند من بر قدمهايت سر تعظيم فرود آورد.
آمدنت خط بطلانيست برتمام محال هاي دنيا از حساب خسته شده ام هر نوع منطقي .ديگر دو در دوي من چهار نيست و سرتعظيم به هيچ قانوني فرود نمي آورم ، قرمز رارنگ ايستادن و خطر كردن نمي بينم براي تو و آرزوي محالت اساسنامه زندگاني را برهم مي زنم در برابر هر دادرسي ايستادگي مي كنم اصول را پشت سر مي گذارم و خط بطلان مي كشم برتمام نشدن ها كه مي دانم مي شود .ايمان دارم كه مي شود همانطور كه تنها به خدا ايمان دارم و ديگر هيچ به آمدنت از دنياي دوردست محالات نيز ايمان دارم مي ايي و دستانت عطر ياس را به ارمغان مي اورند از آن سرزمين دور.
نمي دانم در ان روز موعود من مسافر راه تو مي شوم يا تو ماندگار اين خانه سراسر انتظار مي شوي .
چكاوك مي خواند براي من براي تو ، ديگر تاريكي هم نور اميدي مي شود بر اين باور كه تو مي آيي و من بر سر آن پل كه ميعادگاهمان بود موهاي خود را به باد مي سپارم تا سلام دلتنگي مرا به تو رساند .
گونه هايم تب دار است و وجودي عزيزت را مي جويم . دلم تنگ است به مانند ديروز و روزهاي ديگرش آيا مي آيي تا محال نيز همانند من بر قدمهايت سر تعظيم فرود آورد.
۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سهشنبه
دلم براي كسي تنگ مي شود
دلم براي كسي ، چيزي تنگ مي شود ، گذشته اي دور يا رويايي شيرين ، نه دلم براي بودن درنبودن تنگ مي شود براي لحظه اي نفس كشيدن در هوايي نه از جنس الان ؛ دلم براي زمان بي زماني تنگ مي شود ، دلم تنگ مي شود و سرگشته ام .
تنها نظاره گر اينم كه در زمان و مكان محبوس شده ام و كالبدم قفسي است بس تنگ و تاريك و زمان محبوس بودنم در اين زندان نامعلوم ، محبوس تاابد ، ابد تا كي كجا، جرم تنها انسان بودن كه گناهانش به وسعت دنيايي بس لايتناهي است و افسوس كه قدم زدن در راه آزادي عبور از خط قرمز محسوب مي شود ، ولي من از اين خط عبور مي كنم و تاوان سنگين آن را نيز خواهم پرداخت .
تنها نظاره گر اينم كه در زمان و مكان محبوس شده ام و كالبدم قفسي است بس تنگ و تاريك و زمان محبوس بودنم در اين زندان نامعلوم ، محبوس تاابد ، ابد تا كي كجا، جرم تنها انسان بودن كه گناهانش به وسعت دنيايي بس لايتناهي است و افسوس كه قدم زدن در راه آزادي عبور از خط قرمز محسوب مي شود ، ولي من از اين خط عبور مي كنم و تاوان سنگين آن را نيز خواهم پرداخت .
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه
وسوسه تو
ديگر اشكي براي ريختن ندارم و نايي براي شكايت از سرنوشت، شيطان را نيز درپشت در خانه با اندوهي بسيار بوسيدم و نمي دانم اين بوسه بوسه آخر بود يا هنوز وسوسه آن سيب سرخ توبه ام را مي شكند و باز بهشت را از پس آن هوس آتشين ترك مي گويم يا نه ، اختيار گزينه خوبي است براي آدميان وصد افسوس كه پس از اختيار خدا قانون نيز آفريد كه من حيرانم به اختيار يا قانون ، باز از پشت در خانه صداي نفس هاي تو مي آيد و من آخرين بوسه را نيز از آن تو كرده ام براستي آخرين بوسه را نثارهم كرديم ، كسي چه مي داند كه بهشت وجهنم از آن كيست و تعريف خوشبختي چيست ، صداي قلبت را مي شنوم و همينوطور مكنونات قلبم را چرا من آن نكنم كه اجدادم كردند و سيب سرخ را مزه مزه نكنم بسا كه بهشت راستين در پس لذت عطر همان سيب باشد ، بي صبرانه در راباز مي كنم و درآغوش سرنوشت غرق مي شوم كسي چه مي داند شايد اين طريق راه تعالي باشد.
اشتراک در:
پستها (Atom)