۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

فكر كودكانه

خط زدم تمام خاطرات و هر چيزي كه مربوط به تو بود و از زمان گريختم و تو را در زماني كه فكر مي كردم در آن مي ماني به خيال خويش جا گذاشتم و ترك ديار كردم تا مبادا راهمان حتي به تصادف هم يكي شود ، هم بازي باد شدم و از پي شاپرك ها چه كودكانه به اين سو و آن سو جست مي زدم غافل از اينكه از اول هر چه رشته بودم بازي و روياي كودكانه اي بيش نبود و هر جا كه سر مي كشيدم روي هر درختي جاي نقاشي هاي تو بود ، من از تو فرار مي كردم و تو از من . حتي ئر خيالمان قراري در قيامت هم نداشتيم .
حالا هر دو باهم . اسمش را سرنوشت نميگذارم و فكر مي كنم اين خواست من و تو بود كه در اين روياي كودكانه براي خود يك تراژدي بسازيم ولي قسم مي خورم در لوح محفوظ هم نشاني از جدايي ما يافت نشود و تنها جدالي است كه هرچند وقت يكبار من و تو از پي ان دچار روزمرگي نشويم .
خوشحالم از اينكه هستي و به دور از چشم تو نفس راحتي مي كشم در فضاي امن وجود تو . آري بودن تو بودن فكر كودكانه اي بود .