۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

دور و محال

گونه هايم نمناك و دستاني پرالتهاب منتظر از پس پنجره ها. خط مي كشم تمام صفحهاي اين تقويم لعنتي را ثانيه و دقيقه  وروز و ماه و سال و عمرم را خط مي كشم و مي شمارم و گلبرگ هاي گلي را پرپر مي كنم مي آيي نمي آيي چشم به راهم.
آمدنت خط بطلانيست برتمام محال هاي دنيا از حساب خسته شده ام هر نوع منطقي .ديگر دو در دوي  من چهار نيست و سرتعظيم به هيچ قانوني فرود نمي آورم ، قرمز رارنگ ايستادن و خطر كردن نمي بينم براي تو و آرزوي محالت اساسنامه زندگاني را برهم مي زنم در برابر هر دادرسي ايستادگي مي كنم  اصول را پشت سر مي گذارم و خط بطلان مي كشم برتمام نشدن ها كه مي دانم مي شود .ايمان دارم كه مي شود همانطور كه تنها به خدا ايمان دارم و ديگر هيچ به آمدنت از دنياي دوردست محالات نيز ايمان دارم مي ايي و دستانت عطر ياس را به ارمغان مي اورند از آن سرزمين دور.
نمي دانم در ان روز موعود من مسافر راه تو مي شوم يا تو ماندگار اين خانه سراسر انتظار مي شوي .
چكاوك مي خواند براي من براي تو ، ديگر تاريكي هم نور اميدي مي شود بر اين باور كه تو مي آيي و من بر سر آن پل كه ميعادگاهمان بود موهاي خود را به باد مي سپارم تا سلام دلتنگي مرا به تو رساند .
گونه هايم تب دار است و وجودي عزيزت را مي جويم . دلم تنگ است به مانند ديروز و روزهاي ديگرش آيا مي آيي تا محال نيز همانند من بر قدمهايت سر تعظيم فرود آورد.

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

دلم براي كسي تنگ مي شود

دلم براي كسي ، چيزي تنگ مي شود ، گذشته اي دور يا رويايي شيرين ، نه دلم براي بودن درنبودن تنگ مي شود براي لحظه اي نفس كشيدن در هوايي نه از جنس الان ؛ دلم براي زمان بي زماني تنگ مي شود ، دلم تنگ مي شود و سرگشته ام .
تنها نظاره گر اينم كه در زمان و مكان محبوس شده ام و كالبدم قفسي است بس تنگ و تاريك و زمان محبوس بودنم در اين زندان نامعلوم ، محبوس تاابد ، ابد تا كي كجا، جرم تنها انسان بودن كه گناهانش به وسعت دنيايي بس لايتناهي است و افسوس كه قدم زدن در راه آزادي  عبور از خط قرمز محسوب مي شود ، ولي  من از اين خط عبور مي كنم و تاوان سنگين آن را نيز خواهم پرداخت .