دلم می خواد تمام خطوط نامریی که دست و پایم را بسته اند ، شکسته شوند و روزی شروع کنم که کورسویی از امید رو از لابلای برگ ها ببینم،یعنی اون روز خوب کی میاد ؟ که وقتی مردم رو دور و برت می بینی ساکت از کنارت رد بشن و قضاوتت نکنن ، و به زندگی عادیشون برسن ، مردم از اینکه برای هر مسئله کوچکی باید یه دلیلی بتراشیم ، بابا ملت همه چیز دلیل نداره ، خودتون به خودتون رحم کنین دست از سر هم بردارین شاید یه روز همتون نفس کشیدین.شاید من امروز بخوام تنها باشم دلیل این نیست که مشکلی پیش اومده فقط می خوام فکرم رو مرتب کنم، افکار م پر شده از برنامه های زیاد که کلاسه نیست ، زمان میخوام آرشیو کنم و خلاق بشم و تو لجن روزمرگی غرق نشم
۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۳ نظر:
خیلی وقته میخواستم بپرسم چرا چیزی توی وبلاگت نمینویسی ؟باوجود اینکه ادبیاتت روان و شیواست ؛ و از احساسات پاک و لطیفی برخورداری حیفه که درونت رو کاملا خالی نکنی و این امکان توی فیس بوک میسر نیست ...
در هر حال برات آرزوی تندرستی و پیروزی دارم
ممنون دوست عزیز حتما باز هم می نویسم
نوشته های شما، انسان را ترغیب می کند که با شما دیالوگ برقرار کند، اما این دیالوک برای چیست؟ برای یک گفتار یک سویه که فقط رفع تنهایی شده باشد، در این صورت، خستگی ایجاد می کند، اگر برای ایجاد تفاهم بر موضوعی است که گسترش معنا و هدف باشد، پیش نخواهد آمد، چون شما از مردم خودتان چیزی می خواهید که آن هامایل نیستند، آن را به پذیرند... آن ها دوست دارند، در کار همه دخالت کنند، در همه چیز کنکاش کنند، در هر زمینه ای قضاوت کنند و استوار در این مرحله پیش روند، تا جایی که طرف مقابل را خسته و ازهمه چیز متنفر کنند... این سرگرمی و یا هدف فرهنگی آنان است و شما می خواهید که آنها خود را از هدف و خواسته هایشان دور کنند...
ای کاش این دل نوشته ها را به صورت داستان کوتاه می نوشتید، هم غیر مستقبم و هم جذاب می شد. سفارش همه بهترین ها را برایت دارم. شاداب باشی
ارسال یک نظر