به هر چه تا به امروز داشته ام شك دارم ؛ به شمايي كه روزي بزرگترين تكيه گاهم بوديد ؛ به تويي كه دم از عشق مي زني شك دارم به تمام بايدها و نبايد ها ، ممكن ها و نا ممكن ها ، گناه و خلاصه تمام معادلات زندگي به يكباره به هزارتويي بي سرانجام مبدل شده ، نه اميدي به جلو و نه خاطره اي كه بيارزد به آن نگاهي انداخت ؛ گويي معلقم بين زمين و اين آسمان لعنتي و تلاشي هم براي نجات نمي كنم باشم كه چه بشود چهره زشت زندگي بيش از اين آزرده خاطرم كنم ، فرار كنم به كجا كه سراسر دروغ و پستي همه جا احاطه كرده و جايي براي نفس كشيدن و احساس زندگي وجود ندارد ، همه چيز قرار دادي عشق ، نفرت كينه خشم همه و همه قراردادي مثل يك عروسك خيمه شب بازي ، شك دارم به اين زندگي بي سامان و عاقبتش شك دارم
۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر