دلم براي كسي ، چيزي تنگ مي شود ، گذشته اي دور يا رويايي شيرين ، نه دلم براي بودن درنبودن تنگ مي شود براي لحظه اي نفس كشيدن در هوايي نه از جنس الان ؛ دلم براي زمان بي زماني تنگ مي شود ، دلم تنگ مي شود و سرگشته ام .
تنها نظاره گر اينم كه در زمان و مكان محبوس شده ام و كالبدم قفسي است بس تنگ و تاريك و زمان محبوس بودنم در اين زندان نامعلوم ، محبوس تاابد ، ابد تا كي كجا، جرم تنها انسان بودن كه گناهانش به وسعت دنيايي بس لايتناهي است و افسوس كه قدم زدن در راه آزادي عبور از خط قرمز محسوب مي شود ، ولي من از اين خط عبور مي كنم و تاوان سنگين آن را نيز خواهم پرداخت .
تنها نظاره گر اينم كه در زمان و مكان محبوس شده ام و كالبدم قفسي است بس تنگ و تاريك و زمان محبوس بودنم در اين زندان نامعلوم ، محبوس تاابد ، ابد تا كي كجا، جرم تنها انسان بودن كه گناهانش به وسعت دنيايي بس لايتناهي است و افسوس كه قدم زدن در راه آزادي عبور از خط قرمز محسوب مي شود ، ولي من از اين خط عبور مي كنم و تاوان سنگين آن را نيز خواهم پرداخت .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر